تبليغاتX
م.ب.آفتاب

ندای من ، امروز هم نیامدی

سکوت در نبودت گوشم را آزرده می کرد

امروز ابرها طغیان کرده بودند

بادهای وحشی مشت خود را به پنجره می کوبیدند

آسمان دلش تیره شده و با من قهر است

صبح ، نمی خواهد که من او را ببینم

ظهر ، مرا می سوزاند

و عصر ، دوستم ندارد

 

و تنها

تنهایی شب است که با من رفیق است

چندی است که با او دوست شده ام

حیف!

حیف که با او ماندن مدت زیادی طول نمی کشد

او باید برود

همانند ما که می آییم و می رویم

دوست دارم تو هم با او دوست شوی

شاید این بار بیشتر بماند

شاید از تو برای من خبری آورد.

 

ندا

آدم ها مرا اذیت می کنند

می دانند که من دوستشان دارم

ولی...

نمی دانم چرا ؟

ای کاش بودی

کاش بودی ، تا با صدایت مرا از این شلغی دور می کردی

ای کاش بودی...

ندای من

به امید شبهایی که از پس روز بیایند.

 

 

(یکی از شبهای بهار 1388)
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 12:50  توسط م.ب.آفتاب | 

دخترک

می برند بالا ، نزدیک چوبه دار

دخترک می پرسد از من

((این چه حکمی است که میبرند بالا پدر را؟))

این خیانت کیست که پدر را بیزار است؟

 من به او می گویم:

                        بیزار نیست خیانت از پدر

 

این پدر بیزار است از آنها که میگویند:

                    ((حکم آزادی اعدام است))

 بغض در گلوی دخترک

باز میپرسد:کیستند آنها را که پدر بیزار است

 اشک درون چشمانش

                              چه بگویم ، که این تنها بازی بزرگان است

 می رود بالا پدر

دیگر نمی پرسد سولا از من

چیزی نمی گوید

انگار میخواهد با پدر بدرود گوید!

سرش بر شانه من

انگار چشمانش ابری است که می بارد

می زند فریاد از دل

                          من پدر را می خواهم

                            من پدر را می خواهم

 چشمه ابر بهاری انگار خشکیده

دخترک در آغوشم انگار خوابیده

بخواب،بخواب ای دخترک

که تنها تو نیستس غزادار پدرها

 ایستاده آزادی کنار من

می پرسد با تعجب:

                           چه خبر هست آن بالا؟

من به او می گویم:

خواستن تو انگار حکم اعدام دارد!

 با نگاهی حسرت وار می زند لبخند به من

می گوید : آزادترند آنها ز من!

 آزادی میرود

اما خوب میداند

می رسد فردای روشن

از پس شب ، روز می آید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 19:40  توسط م.ب.آفتاب | 

کوی دوست

وقتی است که بی خبر مانده ام ز کوی دوست

آنجا که خانه ی کارگری در همسایگی اوست

 آنجا  که  گشتیم  و  نیافتیم  ز  او نشان

آنجا که همه کوچه ها مزین به رد پای اوست

 آنجا که مه ناز  کند  و  من  کشم  ناز  او

آنجا  که بوی گل  اقاقیا از  آن  اوست

 آنجا که کوی شهیدان عشق است آنجا

آنجا که کوی مامن دل ز یاد اوست

 صد بار گفتم پنهان مکن عشق نهان را

که نفیر آن صد بار بلندتر از نهان اوست

 بیا ای دل در این شب سر زنیم به کوی او

آنجا که فریاد رس تنهایی از آن اوست

 

زمستان 1386
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 19:34  توسط م.ب.آفتاب | 
به نام خدایی که انسان را آزاد آفرید تا آزادانه بیاندیشد و با اندیشه های نو زندگی خود را بسازد...

سلام

مطالب این وبلاگ کاملا تخصصی نیست و برداشت من از هنر و مخصوصا ادبیات  میباشد در صورتی که رشته من با هنر ارتباطی ندارد.

اسطوره من هوشنگ ابتهاج(ه.ا.سایه) است و شعرهای فروغ را هم خیلی دوست دارم!

من از شهر آفتابم و آفتاب را دوست دارم

به قول فردوسی:

  " بدانگونه شادم که تشنه ز آب      

     وگر سبزه از تابش آفتاب "

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 14:10  توسط م.ب.آفتاب |